

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
در شگفتم از اين آدم ها....
که به سادگي ميگذرند از ابعاد روح انسانيت
اين آدم ها که گم شده اند در عصري که از جنس سيمان و سنگ است
و همرنگ دود
اين آدم ها که دل را به بازي گرفته اند
و ريشه هاي عشق را مي خشکانند
در شگفتم من از اين آدم ها.....
غروبي بود تو ميرفتي...
تو ميرفتي ومن...
تامرزکمرنگ خزان آشنايي کوچ ميکردم
تو ميرفتي و من آرام مي مردم
ودرخون غرق مي گشتم
تو مي رفتي ومن...
اقليم خيس گريه ها را رهسپر بودم
تو مي رفتي و بي تو...
درغروب اشک مي مردم...
وفا چه حس غريبي
بي وفايي و من
بي تو بودن ومن
اين جدايي و غم
مردن و دم نزدن
چشمهايم ديگر عادت کرده اند
فراموشم کن...
افسوس...
در تنهايي شکفتم
در تاريکي نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبري افسوس
از تو گذري افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستري و سردم
پاييزي و بي برگم...
از تو خبري افسوس


دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام
چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام
دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد
و روحم شوق پرواز دارد
همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد
و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود
هميشه باران ياد آور خاطرات من وتوست…
يادت مي آيد که چه بي تا ب شا نه به شا نه ي هم
ا ز خم کوچه گذر مي کرديم ؟
تو از شقايق مي گفتي و آزادي شا پر ک
من ، غرق در تو، خا موش چو خا کستر
و ثا نيه ها موج وار جاي خود را به هم مي سپردند
و تمام تلاش تو پي اين ثانيه ها
پر کردن خلوت من بود
ولي……!!!!
