

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
آسمان هم ديگر جايي براي من ندارد
سياهي هاي شب هم ديگر
پناهگاهي براي هق هق تنهايي ام نيست
باران هم ديگر نمي بارد که شايد....
تازه شود اين جان خسته و درمانده ام
آه افسوس...
ديگر باد هم به ديدارم نمي آيد
که شايد غصه هايم را با غبارش همراه سازم
ديگر دارکوب خاطرات هم نمي کوبد بر ديواره قلبم
که شايد مرهمي باشد براي بيشه تنهايي ام..
افسوس.........

چرا......؟
چرا کسي نيست به من بگويد دوستم دارد؟
چرا چشمان آسمان خشک است و نمي بارد؟
چرا کسي نيست به حرفهاي دلم گوش کند؟
چرا کسي نيست....
در اين برزخ زندگي
دراين روزهاي مرگبار
در اين شب هاي حسرت بار
من تنهاي تنها هستم......
در اين بيچارگي محض...
در اين سرگرداني بي پايان....
در اين آوارگي بي امان.....
من خسته تر از هميشه هستم....
نه راه پيشي در مقابل دارم و نه راه پسي پشت سر...
نه پاي ايستادن دارم و نه قادر به رفتن هستم
مانده ام در کوره راه زندگي
مانده ام در سختيهاي روزگار
مانده ام بي کس تر ازهميشه ....
مانده ام بي پناه تر از هر وقت.....
از زندگي بي سرانجام خسته ام ...
از سکوت سرشاراز آه و ناله خسته ام...
آخر تا کي بايد در اين ويرانه ماند؟ ؟ ؟

"چه شب غم انگيزي دارم امشب چه فرياد هايي که در دلم شکسته و نمي توانم در گوش کسي بخوانم..."
آه ............ای خـــــدای مهربونم خودت کمکم کن...........خودمو به تو میسپارم......![]()
