

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
نگاهم به رهگذر خسته اي است که از درون گل ولاي کوچه مي گذرد...
درخت پير برگهايش رابه نشانه خداحافظي و بدرقه ي سايه اي تنها تکان مي دهد
و دست نوازشش را بر سر کوچه مي کشد...
ابري تنهاتر از کوچه اشکهايش را بر سر درختان مي ريزد...
تن خسته ي سنگ فرش هاي کوچه کمي جان مي گيرند
و گنجشک ها از ته دل مي خندند....
اما هنوز هم غبار بر چشمان پنجره باقيست...
پنجره چشمهايش را مي گشايد...
اما هنوز کوچه تنها ست
و درخت پير تنها تر از همه
و پنجره تنهاتر از درخت...........
