

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
پر از خستگي هايي که بر دوش مي کشيدم...
آسمان صاف و بي نهايت بود....
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسي...
جاده ها پر از حس هميشگي...
و من خسته تر از آن که انتظاري تازه را تاب بياورم
درامتداد جاده گام بر مي داشتم...
طنين گامهاي سنگينم...
دلواپسي هاي جاده را تشديد مي کرد...
به خود نهيب مي زدم که شايد اين همه انتظار مقصدي باشد..
اما هيچ چيز نبود تا اين همه انتظار را نويد دهد...
گونه هاي آسمان پر از سرخي شعرم بود
و جاده ها پر از فرياد خاموشي که مرا مي آزرد....
بايد مي رفتم.....
به پايان اين همه انتظار مي رسيدم...
تازه از راه رسيده ام
با کوله باري از عشق...........
به دور دست ها مي نگرم...
هنوز هم بايد رفت..........

