

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
خسته ام ازاين هواي تاريک و باراني
از اين دلتنگي و درد و پريشاني
خسته ام از اين قلبهاي بي احساس
از اين گونه هاي خيس و التماس
خسته ام از اين روزهاي تنهايي
ازاين بيهوده اميدها به نورورهايي
خسته ام از اين حرفهاي بي پايان
از اين قلب نااميد و هميشه نالان
خسته ام از اين عشقهاي پوشالي
از به ظاهر مردان پوچ و تو خالي
خسته ام از تيک تيک ساعت ديوار
از ناله هاي درد دل هميشه بيمار
خسته ام ازاين آدمکهاي زشت و بي قلب
از اين دنياي بي رنگي و زمستون سرد 
از زندگي،از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دلخسته سوي خانه، تن خسته مي كشم
آه ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار، خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام
