

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
امروز وبلاگم یک ساله شد
اصلا باورم نمیشه، چقدر زود گذشت
انگار همین دیروز بود که این وبلاگ رو ساختم
چقدر زود همه چیز میگذره و به خاطره تبدیل میشه
افسوس...
زمان چه بی خیال میگذرد
برای تمام پرنده ها
برای تمام درختها
برای تمام جویها و دریاها
من از تمام تجربه های تلخ آموختم
هیچ برگی به هیچ شاخی دل نخواهد بست
و هیچ بادی به هیچ برگی پناه نخواهد داد
و هیچ پرنده ای
همیشه بر درختی ثابت نخواهد ماند
و من چه بی حاصل
چه بی حاصل به خاکها ایمان آوردم
یک سال دیگر هم گذشت...![]()

خسته ام، خسته
رنج سالها تنهايي و يک آرزوي بربادرفته
همه چيزي است که برايم مانده
يک احساس گم شدن در شب بي ستاره غربت اينجا
شب که سنگيني اش روي دلم آوار ميشود
آخر خدايا به کدامين جرم هيچگاه شاد نيستم؟
پس سهم من چيست از اين دنياي تو؟
*******************************************
به ايوان ميروم و دستان خالي خود را
سوي آسمان بي نياز دراز مي کنم
گريه مي کنم، آه مي کشم، اشک مي ريزم
خدا را در اين ميان صدا مي کنم
هوا سرد است و دستان من مي لرزد
دلم از بي مهري خداوند مي ترسد
هوا سرد است و دستان من خالي
خدايا چرا سراغ من نمي آيي؟
