

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
که چگونه تو را در خود محو مي کند
اينجا روزهايم بي نهايتند ...
درست مثل خاطره هايم از تو
تو مي گذري، تو به سادگي مي گذري...
تو به سادگي يک خداحافظي مي گذري
تو هر روز تکرار مي کني عبورت را
تکرار مي کني!عبور از همه ي خاطرات ، عبور از من
و من هنوز انديشه هايم مبهوت رفتن ناگهاني ات است
تو گذشتي تا بماني اما من مي مانم تا بگذري
مي مانم که ثابت کنم گذشتن را نمي دانم...
گذشتن از تو و خاطراتت را نمي دانم...
در كلام نميگنجي
ولي...
با تمام وجود ميسرايمت
مادر...
مامان مهربونم روزت مبارک خیلی خیلی دوستت دارم
![]()
![]()
![]()
نمی دونم اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم![]()
چه زود گذشت بي قراري ديدارمان
چه زود دستانت از درخشش نوازش به تيرگي بي مهري عادت کرد...
و لبخند غبار سايه سردي از جلوه بودنت را نشانم داد
چه زود نشانه کوچه باغهاي خاطره را فراموش کردي...
چه زود قرارمان را آفت پژمردگي زد...
چه زود در بيشه ي تو آهوي سرگردان من
که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بي قرار تنهايي شديم و چه زود همراهيمان گذشت...
چه زود گذشت بي قراري ديدارمان...
