

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
هيچ چيز تکرار نمي شود
و عمر به پايان مي رسد
پروانه بر شکوفه اي نشست
و رود به دريا پيوست...
تولدم مبارک
هيچ کس با من نيست
مانده ام در قفس تنهايي
مانده ام تا به چرا انديشه کنم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من 

زمان گنگ مي شود و من گم مي شوم در هياهوي خيال
و مي بينم خود را در گوشه اي از اتاق
و باور مي دارم جدا از تو بودن را
و خيسي برگ دفتر خاطراتم که با چشمه ديده ، تر گشته است
و سنگيني تنهايي را که بر ستون فقراتم بيداد مي کند
