

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
هيچ کس با من نيست
مانده ام در قفس تنهايي
مانده ام تا به چرا انديشه کنم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من 

زمان گنگ مي شود و من گم مي شوم در هياهوي خيال
و مي بينم خود را در گوشه اي از اتاق
و باور مي دارم جدا از تو بودن را
و خيسي برگ دفتر خاطراتم که با چشمه ديده ، تر گشته است
و سنگيني تنهايي را که بر ستون فقراتم بيداد مي کند
